تبلیغات
عکس هایی از طبیعت گردی در ماکو - من اسیر برجک تنهایی خویشم

من اسیر برجک تنهایی خویشم

یکشنبه 31 مرداد 1389 04:23 ق.ظنویسنده : Omid Ghahreman

 

مامنی در سکوت ، در زندان سرد ، در یک کنج ذکر ناد علی کبیر نجوایم گشته است.

روزها چه نزدیک می گذرند.خسته تر از گذشته ها . نمی توانم قدمی بگشایم.

غروب آرام آرام از پی دیوار زمان می گذرد و من در انتظار توام.

آفتاب آخرین نگاه خویش را در گذرگاه فنا نثار من می کند . چه نوازش دلنشینی همچون نوازش دستان تو .

بیا و دستان خویش را بر زانوی سردم گذار...

برخیزم ؛ برخیزم و فانوسی برافروزم شاید که با دل من درد و دلی دارد . حواسم باشد مبادا احدی بشکند سکوت صحرای مرا.

آری... درحالیکه مهره های خاطراتم را از سر می چینم تا بهتر بازی کنم آفتاب جایگاه خویش را برای تولد روشن می سازد ، می فهمم که خاطرات همبازی خوبی برای لحظه های تنهاییم نیست. من تو را می خواهم ...

شاید تو نیز فردا یا فردای فرداها به سراغم آمدی.


آخرین ویرایش: - -

 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر